سلام
امیدوارم همگی خوب باشین روزها در حال عبورن وکم کم مدرسه ها داره تموم میشه اونوقته که من بیشتر میتونم در خدمتتون باشم چن روزی میشه که خیلی بیکار شدم نتم واسم خیلی تکراری شد ه دنبال یه چیزه جدیدم واسه نو شدن
سلام سلام خوبی خوشین سلامتین؟؟؟
امروز حالم خیلی خوبه البته مدتی بد که زیاد خوب نبود
ولی خداروشکر الان خیلی خوبم
میخوام عوض بشم
میخوام همه چیزو از اول شروع کنم
بین این همه شلوغی خودمو گم کردم
واسه همین میخوام مدتی از این شهرو آدماش دور باشم
یه مسافرت میتونه بهم خیلی کمک کنه
پس فعلا..
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!! اون هیچ جوابی نداد.... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو با همه عشق و علاقه من به تو مادرت
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
سر ریزم کن از صدای خشک و زننده ی فریاد غم !
غم هایت را دست من سپار و اگر می خواهی ره سپار شوی...
آنگاه دستانت را به نشانه ی بدرود در هوای آن غروب دلمُرده تکان بده !
دلشکسته گی هایت را برایم به امانت بگذار و مرا به دستان باد بسپار
اگر می خواهی ره سپار شوی...
اشکی اگر خواهی ریخت از برای ماندن من و رفتن تو ، نزد من باشد !
آنگاه دل به جاده ها بسپار....
چراغ های مهربانی را با خودت ببر اگر عازم سفر شده ای !
برای من تاریکی با روشنایی تفاوتی ندارد،
چهره ی تورا میان مژه هایم یادگاری نگه داشته ام ،
پس دیگر نیاز به دیدن چیزی جز تو ندارم.
شب است و تاریکی می شکافد صورتک خورشید روز را....
مسافر من ، دل سپردن به شب کاری اشتباه است...
تو نباید در میان تاریکی شب از دیدگانم محو شوی.....
اگر می خواهی بروی...در میان روز های سرد زندگی ام برو...
تا حداقل جاده ای که آن را برای قدم نهادن انتخاب کردی را به یاد داشته باشم
و آن را به مانند تو بپرستم....
فنجان عمرم را می خواهی نوش کن و یا بر زمین ریز و خاموش کن ،
ملالی نیست ! تو بخواه ، من لحظه ای تردید نمی کنم.....
فریاد وفغان نمی کنم ، نمی خواهم ببینی که چگونه می شکنم ،
رفتنت برای من شکستنی جاویدان است ، شکستنی نیست که لحظه ای جان دهد
و دیگر برای همیشه مدفون شود.
می خواهم تو را سر تا پا نظاره گر باشم ،
بلکه که بوم نقاشی وجودم را با تو و با عطر بودنت رنگ آمیزی کنم....
تو برای من همان خورشیدی که غروبی نداری ،
حتی با رفتن ، ابری نیست که تو را پنهان کند ،
ماهی نیست که جلوی تو را بگیرد !
تکه ای کوچک لباس هایت برایم بگذار تا عطرت همیشه ماندگار و
تاری از خرمن گیسوانت برایم به امانت بگذار تا هر وقت که دلم
برای دل پاکت تنگ و تار شد ، از میان دلتنگی بیرون بیاورمش !
دستت را به دستانم بسپار تا باری دیگر دستانت را بفشارم و گرمایش را حس کنم
و با گرمایش سر مست شوم.
فقط می ماند یک چیز...
اگر رفتی و دیگر مرا ندیدی ، اگر بازگشتی و مرا نیافتی ،
مرا همان جا که رها کرده بودی بازیاب !!!
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !
تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!
تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !
برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد
و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد
تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
نظرات ()